* باید گذشت. باید رد شد از کنار چیزهایی که میخواهیم اما نمیتوانیم، نمیشود، نمیگذارند که بشود و هر فعل دیگری که اولش با "نون" نفی گره خورده است. فقط باید یادمان باشد وقتی که هنوز وقت برگشتن و بهانه برای ماندن داریم اما فکرمان میگوید "برو". برویم، حتی برنگردیم و نیم نگاهی به آنچه جا گذاشتهایم نیندازیم .
*حق این وبلاگ است که بداند دیگر تمام شدی. تو و تمام آن حسها و روزهای متناقض. دیگر مدتهاست نه دلتنگ میشوم و نه برای اتفاقی عصبانی میشوم که گذشته است. نبودنت مثل نبودن کسانی است که هیچ وقت نیامدهاند.
* میدانم که "چیزی هست..." حتی اگر زیادی آرام و آرامتر باشد.
- حرفهای بیشتری میشود نوشت اما همین سه ستاره که هیچ ربطی بهم ندارند کافی است. حوصله نوشتن جملههای طولانی را ندارم. شاید هم اسمش جرات یا جسارت باشد. اسمش هر چه میخواهد باشد، من این روزها ندارمش.
حالا که فقط چند قدم با تو فاصله دارم و اگر دستم دراز کنم میتونم دستهای لاغرت بگیرم، حالا که هستی و دیگه نگران نبودنت نیستم درست همین حالا دوست دارم گریه کنم! نگاهم از نگاهت، از صورتت میدزدم و بین زمین و آسمون سرگردونش میکنم تا مبادا نتونم جلوی اشکهام بگیرم...
میدونی تو این چهل و چند روز حتی بغض هم نکردم فقط گیج بودم و نگران... ولی حالا که فقط چند تا صندلی ازم فاصله داری چقدر دوست دارم گریه کنم... نخند! میدونم که میدونی یکی از نقطه ضعفهای من گریه نکردن یا درستتر بگم، کم گریه کردن و برای همین هم اکثر اوقات پر از احساس خشم یا اندوهم اما این بار پر از دلتنگیام و نمیدونم تا کی؟ و تا چند بار دیدنت...
خوشحالم که هستی محبوبه ...
جعبه را جلوی کتابخانه میگذارم و شروع به چیدن کتابها میکنم. اثاثکشی هم چیز جالبی است . تمام زندگی را از جایی جمع میکنی و در جایی جدید دوباره پهناش میکنی و در این جابهجایی مجبوری از بعضی چیزها دل بکنی و بگذاری همان جا بماند. کتابها را سرسری نگاه میکنم و جملاتی که زیرشان خط کشیدهام خود نمایی میکنند و مجبورم میکنند چند باری بخوانمشان. اما کتابهایی که هدیه گرفتهام حکایت دیگری دارند. اول کتاب را میخوانم و چند ثانیه دست از کار میکشم و فکر میکنم. نتیجه این فکر گاهی خنده است و بیخیالی، گاهی تلفیقی از عصبانیت و حسی کهنه که هنوز برایش اسمی پیدا نکردم. اما هر چه هست گاهی خوب است و گاهی بد.گاهی هم چند ثانیه سکوت به احترام خودم! کتابها را میچینم و میرسم به روزنوشتهایی که در سه سال اخیر نوشتهام.با روزهایی که خوب بودم و حال خوشی داشتم شروع شده، اما بعد نوشتههایم نامرتب شده و هفتهایی، گاهی هم ماهی فقط یک صفحه. یادم میآید که آن روزها خوش نبودم ، بد بودم! به معنای واقعی کلمه بد بودم و بی حوصله و شاید کمی هم افسرده... دفتر را نگه میدارم و ترجبح میدهم در جعبه نباشد.
دراز میکشم و به سقف نگاه میکنم و باز تمام آنچه خواندهام در ذهنم مرور میشود.روزنوشتها،تقدیمیهای اول کتاب و خاطرات کوچک و پراکندهایی که فراموش شده بودند. به صندوق سبز ورودی خانهمان که یک سالی میشود زردش کردهاند. به آن غروب سرد پاییزی زیر پل کریمخان، به کلاس زبان دانشگاه و دل دل کردنهای من برای رسیدن عقربه ساعت به 2 و...
راستی تمام اینها برای چند سال پیش بود!؟ انگار که ده سالی میگذرد از آن روزهای پرماجرا و آیدای 18 سالهی ساده دل... تنها چیزی که خوب یادم مانده صدای ابی است که تمام سکوت من را پر میکرد و زمزمههای من " همین امشب فقط ،همین امشب فقط هم بغض من باش" و اشکهایی که میریختم. به آن اشکها احترام میگذارم و میدانم چقدر شفاف بودند اما امروز میدانم که زیادی ساده دل و کوچک بودم و به قول دوستی احمق!
هوس میکنم کمی ابی گوش کنم و آن ترانهایی که دیوانهام میکند هنوز " طلوع کن طلوع کن در این ستاره مردگی که از تو تازه میشود این خلوت سرخوردگی /طلوع کن طلوع کن که بودنم تازه کنی دست مرا بگیری با بوسه اندازه کنی /آینه پر میشود از جوانی خاطره ها .... تن تو و شرم من و خاموشی پنجره ها . طلوع طلوع کن از تو به پایان میرسم..."
بلند میشوم به این خانه نیمه خالی و بهم ریخته نگاهی میاندازم. دوباره میشوم همانی که امروز هستم. بیخیال دیروزها و دنبال ماجرا و تجربهها و کشفهای تازه و هیجان انگیزتر...
میدانم که نه به این خانه تعلق خاطری دارم و نه به خانه جدید تعلق خاطری پیدا خواهم کرد. نه از داشتههای امروزم خردسندم و نه از نداشتهها غمگین...زندگی است دیگر، میگذرد...
چندان رابطههایی را که روی مانیفست " تا هستی،هستم" شکل میگیرد و صرفا از روی عادت و ترس از تنهایی، ادامه پیدا میکنند را نمیپسندم و جسارت "نخواستن" و "نه" گفتن را بیشتر دوست دارم. جایی که "تو" تصمیم میگیری زندگی و رابطهات را به کدام جهت بچرخانی و با که بیشتر معاشرت کنی و چه کسی را موقت یا دائم از زندگیات دور کنی. این کار به من نوعی ، احساس "زنده" و "موثر" بودن میدهد. اما درست به اندازه لذتی که از "نه" گفتن میبرم از نه شنیدن میترسم. از اینکه من چیزی را بخواهم و جوابش "نه" باشد. اینکه دیگری خواستهام را نخواهد در مواقع حاد! میتواند من را ویران کند. اما یادگرفتم که "نه" گفتن هم راه و روشی دارد. راه و روشی که رعایت کردنش حداقل میتواند خودم را از کینه و دلخوری در امان نگه دارد و روزگار مجبورم نکند به پرداخت تاوانی سنگین برای یک لحظه بیاحتیاطی و بیحواسی.
* دیگر روزهای نبودت را نمیشمارم که هر چه این روزها میگذرد و هوا رو به سردی میرود بیشتر دلتنگ و نگرانت میشوم و وقتی تو را تصویر میکنم در اتاقی کوچک و نمور، سرگیجه میگیرم از این حجم غیر قابل تصور بیعدالتی. اما خوب میدانم که تو آرامی و زیر لب قرآن میخوانی...
اسمها را یکی یکی به زبان میآورم،زیر لب دعایی کوتاه میخوانم و دانه درشت تسبیح سبزم از میان انگشتم میافتد. میگویند زود رهایشان میکنند و من به دستگیری هنگام خواندن دعای کمیل فکر میکنم و دوست دارم فریاد بزنم... به محمدرضا جلاییپور فکر میکنم که هنوز یک ماه بیشتر از آزادیاش نگذشته است که باز به دستانش دستبند زدند آن هم به جرم خواندن دعای کمیل. به یاد فاطمه شمس میافتم و برایش آرزوی صبر میکنم... صدای خنده محبوبه توی گوشم میپیچد چهره محسن همیشه مهربان و نگران جلو چشمهایم میآید و گریهام میگیرد... میگویند زود رهایشان میکنند... اسمها را گفتهام و به نام کسانی رسیدهام که ماهها است که در بندند و استوار، زیر لب دعا میخوانم و دانه درشت تسبیح سبزم از میان انگشتم میافتد...
خبرها روی سرمان خراب میشوند و حتی فرصت آخ گفتن هم نداریم. نفسمان را در سینه نگه میداریم و آهی میکشیم کوتاه و قلبمان تیر میکشد از تیزی بی رحم این روزها و زماندارانش...
*پی نوشت: در آخرین خبرها آمده که محمدرضا جلاییپور را آزاد کردند. شکر...
*پی نوشت2:محسن هم آزاد شد. اما محبوبه...محبوبه...محبوبه...